تبلیغات
پری کوچک غمگین - پزشک و مهندس :
 

صفحه نخست | ارتباط با ما | ایمیل مدیر | آر اس اس | طراح قالب

منوی اصلی

:: [cb:extrapage_title]


منوی اصلی

 :: صفحه نخست

 :: ایمیل مدیر

 :: ارتباط با ما

 :: نسخه موبایل

 :: آر اس اس


موضوعات

:: عشق
:: جمله های زیبا
:: سخن بزرگان
:: پند و اندرز
:: دو کلام حرف دل
:: اشعار دیگر اساتید
:: اشعار فروغ فرخ زاد
:: داستان

آمار و نویسندگان

نویسندگان :
:: م رضائی:: جوجه بیشعور
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید کل :





 تبلیغات





پزشک و مهندس :

مرتبط با : پند و اندرز داستان



یک پزشک و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. 

پزشک رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟

مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. پزشک دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، پزشک پیشنهاد دیگرى داد. 

گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. 

این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با پزشک بازى کند. 

پزشک نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به پزشک داد. 

حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» 

پزشک نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند. 

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد.

مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. 

پزشک بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» 

مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد 
دست در جیبش کرد و ۵ دلار به پزشک داد و رویش را برگرداند و خوابید!


»

نوشته شده توسط جوجه بیشعور در شنبه 11 آبان 1392

نظرات (


 

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by pari-kouchak-ghamgin
This Themplate  By Theme-Designer.Com


قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ